به نام خدا

" مرده شور" وعشق ومیل و نفرت ودردم را

در غربت شبانه قبرستان

موشی به نام مرگ جویده است

فروغ

 - من از کتونی های بند دار سفید بدم می آید.

- از چی خوشت می آید؟

- از" مرده شور قیافه ات را ببرم ".

- بابایم می گوید :" از روزی من مرده شور شدم که اشتباهی درشنا سنامه ام به جای مریدی نوشتند مردگی ".

بابا می گوید: "اگر مریدی بودم شاید مرید درویش سر کوچه مان می شدم ".

ولی حالا هم راضی است. عوضش مرده شور خوبی شده است و وقتی درویش سر کوچه مان مرد، خیلی برای سشتنش زحمت کشید . تمام چرک زیر پایش ،لای گوشش ونافش وخلاصه تمام چرک سوراخ وسنبه های تنش را گرفت.

بابا به خم وچم هیکل آدم ها خوب آشناست مثل مامان . مامان بیشتر از خاله احساس مسئولیت دارد. خاله همیشه به مامان می گوید: " کی می میری خودم بشورمت و کفنت کنم تا همه کاره مرده شور خانه بشوم ".

بابا همیشه می گوید: " در هر کاری آدم باید خوبش باشد حتی مرده شوری . باید مرده شور خوبی باشی ".

مثلا همین بابای من خوب می داند سوراخ ناف مرده چاق ولاله گوش شکسته کشتی گیر وانگشت های کپره بسته کارگر را چطور بشورد.

 لطفا برای مطالعه به ادامه مطلب كلیك كنید

- ما اینجا راحتیم . چاه قبراما جای خوبی برای ماست. بابا که هر شب با دوست های عمله اش دور منقل اند وحواسش به ما نیست. خانه هم کوچک است وتازه آنجا یکی ما را پیدا می کند . همین جا خوب است.

- پستان هایت را دوست دارم راحیل. حتی اگر توی چاه قبر با هم بخوابیم با توی رختخواب هیچ توفیری ندارد. جای خوبی را پیدا کردیم که هر شب باهم باشیم. قطعه پانزده ردیف بیست وهفت.

- راحیل، چرا تنت همیشه سرد است، فقط وقتی می مالانمت گرم می شوی ، بعدش دوباره سرد می شوی.

- عوضش تو همیشه گرم و کثیفی. بوی عرقت آدم را می کشد اما من دوسشان دارم. کاش می شد پوتین سربازی ات را ببرم خانه بشورم اما می ترسم خاله بفهمد و به مامان بگوید.

 

صادق لبش را به پستان راحیل چسباند و گفت: " پستان هایت را دوست دارم راحیل ".

آخر شب ها که صادق به قبرستان می رفت و با راحیل پنهانی به قطعه پانزده ردیف بیست وهفت می رفت ، راحیل از همه چیز حرف می زد. وقتی صادق مست بغل خوابی بود راحیل مثل گل می شکفت و از هر دری برای او حرف می زد. خیلی اوقات صادق خوابش می برد اما راحیل می گفت و می گفت تا دم دم های صبح که صادق بر می گشت سرباز خانه.

 

- وقتی معلم ادبیتمان گریه کرد وگفت:" دخترم تو تصادف فوت کرد ". من خیلی ناراحت شدم. فکر کردم چه کاری می توانم برای معلممان بکنم آخر خیلی دوستش داشتم. دیدم تمام کاری که می توانم بکنم این است که سفارشش را بکنم. مثل بقیه آدم ها که همیشه سفارش همدیگر را می کنند . گفتم:" خانم معلم، قول می دهم به مامانم سفارشش را بکنم که خوب بشورتش، خودم هم در مرده شویی اش کمک می کنم ". من حرف بدی نزدم اما معلم ازپشت میز خودش را به ته کلاس، به صندلی تکی ام رساند وکشیده محکمی خواباند تو گوشم. تا چند دقیقه گوشم زینگ زینگ می کرد.

- بچه ها لقمه ای را که مامان برایم می گیرد و بهشان تعارف می کنم نمی خورند و می گویند: " بوی نا می دهد ". می گویند:" تو و لقمه ات نجس اید ". حالا خوب است که ما مرده شورها تمیزشان می کنیم وراهی آن دنیا می کنیمشان. می دانی صادق، به مامان می گویم :" بابا از مرده های مرد حمام دامادی می کند ما هم از زن ها حمام عروسی . چون آن ها را آماده می کنیم که تمیز بروند آن دنیا پیش خدا ".

بابا می گوید:" مرده را باید یک جوری شست که دوست داری بشورنت ". بابا می گوید:" معصیت دارد بد بشوری چون مرده ها می روند محضر خدا ونجس باشند خدا غیظش می گیرد و شاید به خاطر همین نجاست آن ها را بفرستد جهنم ".

- بابایت آدم وظیفه شناسی است.

- هیچ فکرش را کردی این چاهی که ما هر شب تویش می خوابیم مال چه مرده ای است؟

- نه.

- مال یک مرده پولدار و چاق. چاقی اش برای ما خوب بود چون هر دویمان اینجا جا می شویم. این مرده ، این چاه را قبل از مردنش خرید وخودش چند بار خوابید این تو. هی گفت :" تنگ است خفه می شوم ". هی گفت:" باریک است جا نمی شوم ". تا آخر آن چیزی شد که خواست.

مرد اما بچه هایش سر ارث و میراث دعوایشان شد و یادشان رفت بابایشان را دفن کنند. بیچاره هنوزتو سرد خانه است.

 

از خاله پرسیدم چرا دندانت زرد است ؟

گفت:" یک روز مال تو هم زرد می شود ".

گفتم:" نه، نه، من هر شب مسواک می زنم ".

گفت:" مال مسواک نزدن نیست. بوی مرده ها که به آدم بخورد دندانش زرد و پوسیده می شود ".

گفتم:" مرده ها بویشان ضرر نمی رساند .خیلی هاشان خوشبو اند ".

- ببین نگذاشتی یک امشب را حال کنیم. آخر چقدر گریه . بس دیگه.

- صادق ، صادق، افغانی بود . سیزده ساله . دو سال ازمن کوچک تربود. چرا؟ چرا؟ آخربابایش کشتش . گردنش قشنگ بود اما جای چاقو مثل گوسفند قربونی از این طرف گردن تا آن طرف را خط انداخته بود. تنش را بو کردم صادق، بوی سیب می داد. به مامان گفتم :" نیندازش تو حوض سنگی ". گفتم :" با سنگ پا نشورش . بزار با اشکم غسلش دهم. مامان پستانش قد گردوست. گردو ". گوشم تیر کشید. وقتی به خودم آمدم

روی رختخواب بودم. مامان بالا سرم بود . گفت:" به هوش آمدی تخم جن . دختره سلیته با اون جیغ وفریاد مرده شور خونه را روی سرت گذاشتی . والا به خدا ما سر زا هم اینجوری جیغ نمی زدیم ".

صادق ، صادق، دخترافغانی بود با پستان گردویی. صادق کاش همه آدم ها را من دوباره می زاییدم.

صادق با عصبانیت زیر شلواری وپیرهنش را پوشید و پوتینش را به دست گرفت و در حالی که از چاه قبر بیرون می آمد گفت:" مادرت راست می گوید ، نباید اسم دختره دیوانه مرده ای را رویت می گذاشت. تو هم مثل آن مرده ، دیوانه ای راحیل ".

- شوهرت می شوم راحیل. همین الان. ماه هم شاهد ماست. ببین قرصش چه کامله . دارد به ما نگاه می کند." هی ماه تو شاهد باش من در قطعه پانزده قبرستان ردیف بیست وهفت راحیل را به زنی گرفتم. حالا هم چشمت را ببند می خواهم حال زن گرفتن را ببرم ".

- صادق باید همان اول زنت می شدم . آن شب که درد داشتم و تو دستت را گذاشتی روی خاک و گفتی:" الان اینجا خیس می شود ". پرسیدم از چی؟ " گفتی:" ازخون ".

 

از خاله پرسیدم:" وقتی عروسی کردی باز دندان هایت زرد بود؟ "

گفت:" نه اصلا ".

گفتم:" ولی من می گویم زرد بود ".

خاله با غیض پرسید:" چرا ؟ "

گفتم :" آخر توی عکس های عروسیت اصلا نخندیدی حتی لبخند هم نزدی. چون دندان هایت زرد بوده است نخواستی توی عکس بیفتد تا مثلا یک روزمن خیال کنم تو در عروسیت دندان های سفید داشتی ".