از مسجد قدیمی توی محله ی قدیمی توی مراغه تا می رسیدم خونه هزاربار می مردم...

مسجد قدیمی مشرف به قبرستان و منتهی به دالانی که به کوچه ای می رسید که معبر اصلی من به خانه بود..اما همه ی ماجرا این نبود..باید از حیاطی می گذشتم که صحن بزرگی توی اون بود و درب اصلی حیاط دقیقا روبروی "مرده شور خانه" باز می شد.باید باشید و ببینید چی می گم.یک قبرستان متروکه حیاط وسیع با درختهایی که سایه های بلند و سیاهی داشتند و تازه اینها رو که رد می کردی ورود به صحن مرده شور خانه...تاریکی مطلق و البته سکوت مرگبار.. و داستانهای نتعددی از بزرگترها در مورد حمله ی اموات و ارواح واجنه...

خری كه حرف میزد.....زنی كه سم داشت و صد تای دیگه.......

برای دیدن ادامه مطالب بروی ادامه مطلب كلیك كنید

معمولا با بچه ها شبها دسته جمعی برمیگشتیم و متاسفانه خانه ی ما در دورترین موقعیت بود و باید هر هفت خان رو پشت سر می گذاشتم...از كوچه ی جنی ها كه رد می شدم تازه می رسیدم به قبر مرده ها..از صحن ارواح كه رد می شدم تازه می رسیدم به مرده هایی كه می گفتند پنبه توی دهان دنبال آدم میكند.

بچه بودم توی قبر گذاشتن یه نفر رو دیده بودم و یكبار هم توی مرده شور خانه پنبه هایی رو كه می گفتند توی دهان مرده ها می چپانند....

خلاصه تا برسم خونه هزار تا تابلو خوشگل توی ذهنم مجسم میشد...

یك شكنجه و یك عذاب مداوم هرشبی...

 

راستش خیلی وقتها می خواستم عطای مسجد رفتن رو به لقایش ببخشم اما قرائت قران شبهای سه شنبه و مراسمی كه تحسینم می كردد لابد جاذبه ای بیش از ترس از این محیط دهشت زا داشت...

خلاصه یك شب نیمه ی مسیر رو با بچه ها آمدیم بقیه رو باید تنها می رفتم و تنهایی برای فرار از ترس می زدم آواز خوندن و صدا كردن تا برسم اما خودم هم می دونستم این كارها فقط درمان مقطعی است و كل قضیه رو حل نمی كنه...القصه به نزدیكیهای مرده شور خانه كه می رسیدم فاصله ی بین درب ورودی و خروجی رو چنون با سرعت طی می كردم كه باور كنید هنوز هم نمی تونم بفهمم این سرعت رو چگونه بدست اوردم..اون شب خواستم استارت بزنم و بدوم كه ناگهان كش كش صدایی از توی مرده شور خونه دل از حلقم بیرون آورد...نه پای پس داشتم نه پای پیش..اگر برمی گشتم باید وارد قبرستان می شدم اگر جلو می رفتم باید از روبروی مرده شور خانه رد می شدم ...توان از پاهام بریده شده بود نفسم به شماره افتاده بود قلبم از توی سینه می خواست بیرون بپره داشتم می میمردم...پاهام چنان میلرزید كه می خواستم بمیرم...ناگهان خش خش صدا بیشتر شد و سایه ای روی دیوار افتاد دو تا شاخ و یك سر..خدایا بیچاره شدم!!!!فریادی كشیدم با فریاد من سایه حركتی كرد و نمود پیدا كرد چیزی سفید بسرعت خودش رو ازتوی مرده شور خونه به بیرون انداخت و چون من رو دید شروع به دویدن كرد من از ترس مثل گربه جیغی كشیدم و نفهمیدم كدوم طرفی می رم ...جسم سفید هم مثل برق می دوید شاید بدنبال من  دوید ومن دویدم بسرعت با فریاد خودم رو از صحن رد كردم و به انتهای كوچه رسیدم درب اولین خانه را بشدت می كوبیدم و سفیدی هم دقیقا بدنبال من می اومد بطرف خونه....

مرده بودم صدایی اومد درب باز شد با بیحالی ولی ترس شدید خودم رو توی بغل مردی كه می شناختمش انداختم .فرصت نشد چیزی بگم و علت ترس رو بیان كنم چون پشت سر من بز سفید خودش رو از لای در به داخل خانه انداخت...

قدری نان خشك و كمی آب و بعد مشایعت من تا خانه توسط مرد ...

داستان این بود بز از صبح گم شده بود و تلاش برای پیداشدنش به نتیجه ای نرسیده بود .هرجایی رو حدس زده بودند غیر از مرده شور خونه و شانس بد من این ساعت از شب باید بز هوای وطن می كرد....

 

سالها از آن ماجرا می گذرد...یك بار دبیرستان كه بودم سر رفتن توی شب به مرده شور خونه با بچه ها شرط گذاشتیم رفتم...الان هم نه خیلی شجاع هستم نه ترسو ....ولی ترس چیزی است كه در درون آدم وجود دارد ..علت اصلی ترس در آدمها این است : اتفاقی كه آدم رو از بین ببرد:

.اما من نمی دونم چرا این وحشت توی خیابان وجود ندارد؟چرا در حالیكه توی ماشین نشسته ایم و داریم موسیقی ملایمی رو گوش می كنیم ترس نداریم؟؟

چرا هنگامی كه محو تماشای یم ساختمان  منظره یا هر چیز دیگر هستیم این وحشت بر ما مستولی نمی شود؟؟؟

علت همه ی ترسها "ترس از فانی شدن است" ترس از مردن.اماسوال من این است در كشور ما سالی حدود 27000نفر در اثر تصادف می میرنداما هیچكس آن نوع ترسی را كه من در بچگی تجربه كردم با دیدن یك اتومبیل بروز نمی دهد.چند بار شنیده اید كه مثلا یك نفر بر اثر دیدن غول جن روح یا امثالهم مرده باشند؟؟؟!!!این ترسها زاییده ی ذهن در مقابل چیزهای ناشناخته است.چیزهایی كه یا وجود ندارند یا وجودشان آمیخت به مجهولات بیشمار و گاه خرافات بی پایه است.

ما از اتومبیل یا موتور سیكلت كه یكی از كشنده ترین الات و علل مرگ است نمی ترسیم چرا؟چون می شناسیم و می دانیم كه راه برخورد با آنها چیست.اما از روح شیطان یا جن می ترسیم چرا؟چون برای ما نادیده و ناشناخته اند.

تعجب می كنم وقتی قدرتی مثل خدا و بالاتر از همه ی قدراتها همیشه وجود دارد و بدون اجازه ی او حتی ذره ای تكان نمی خورد را نمی بینیم  كه ما را نگه می دارد ولی وجود خیالی اشباح و ارواحی كه گاه زاییده وبزرگ شده ی ذهن ماست را می بینیم.

ترس زاییده ناشناخته هاست..اگر عاقبت هر خطری مرگ است پس چه دوچرخه چه روح...

ترس در كودكان بیشتر اكتسابی است...

جالب اینجاست دبیر دینی داشتیم می گفت یك بچه برای فرار از ترس به آغوش مادر یا پدر پناه می برد و آرام بخش ترین جا برای او همانا گرمی سینه ی مادر است.حال همان بچه را اگر بگویند برو یك شب پیش جسد پدر یا مادرت(كه تا دیشب توی بغلش می خوابید و آرام بود) بخواب حاضر نمی شود.مگر چه اتفاقی افتاده است؟؟؟؟

ترس زاییده ی ذهن است و برای زدودن آن باید ظریفترین راهها را بكار بست.

 

اگر ترس از مرگ علت همه ی ترسهاست چرا با دیدن یك موتور دوچرخه هواپیما یا اتو مبیل وحشت نمی كنیم و پا به فرار نمی گذاریم...چرا فرزند ما برای رفتن به دستشویی حیاط از دوچرخه اش كه می تواند عامل قتلش باشد نمی ترسد اما از چیزهای درون ذهنش می ترسد؟

لطفا نظر بدین...