وقتی بهش گفتم منم می خوام مرده شور بشم، زد زیر خنده .

از اون خنده های با نمک پیرمردونه!

ولی یه هو، انگار که یاد چیزی بیفته، لب و لوچش رو جمع کرد و ساکت شد...ساکت ساکت!

اولش خیال کردم حالش بد شده؛ آروم آروم و همچین یه خورده با ترس و لرز بهش نزدیک شدم...

اشک، توی چشماش می رقصید! اومدم بگم: آمیر...

آب دهنش رو قورت داد و راهش رو کشید و رفت .

من چند بار آمیرزا رو موقع "مرده شوری" دیده بودم . 

اول که غیر از دو سه نفر از کس و کار میت، همه رو از اتاق بیرون می کرد!

بعد همینجور که آسه آسه میومد و می رفت و آماده ی کار می شد،

برا این دو سه نفر، کلی اختلاط می کرد؛

از پستی دنیا، از غفلت آدمی زاد، از مهربونی خدا، از لطف اهل بیت، از...

 

قبل از غسل، یه ده دقیقه ای میت رو تمیز می شست؛ لیف و کیسه و سنگ پا و...

در عین حال خیلی مراقب بود که یه وقت خدایی نکرده به میت بی احترامی نشه .

می گفت: جنازه ی مومن حرمت داره .

از مستحبات غسل، اونقدری که من شنیده بودم، همه رو انجام می داد .

 

غسل رو هم که شروع می کرد، دیگه حال و روزش تماشایی بود!

یه ذره با خودش حرف می زد، یه ذره با میت؛ یه ذره با میت حرف می زد، یه ذره با خدا؛ یه ذره با خدا حرف می زد، یه ذره با خودش؛ یه ذره...

از اون اول تا آخر هم، متصل اشکش سرازیر بود .

هر کی نمی دونست خیال می کرد داره بدن عزیزش رو غسل می ده

یا مثلن دفعه ی اولشه، جوگیر شده!

 

.

 

نمی تونستم بی خیال بشم .

اون مرده شورخونه "کلاس اخلاق" بود لامصب!

هرروز نیم ساعت قبل اذون صبح، قبرستون بودم؛ پشت در اتاقش .

منتظر می موندم تا برا نماز بیاد بیرون .

سلام می کردم و دیگه هیچچی نمی گفتم .

نمازم رو که می خوندم، تا آفتاب بزنه همونجا می موندم؛ ولی بازم حرفی نمی زدم . حتا یه کلمه!

آفتاب که می زد، باهاش دست می دادم؛

می گفتم : خدافظ ... می گفت : به امون خدا

 

.

 

.

 

.

 

آفتاب که زد، باهاش دست دادم؛ گفتم: خدافظ

گفت:

مکروهه ... برات عادت میشه ... دیگه از "مرگ" هم حساب نمی بری! ... خود دانی!!