محرمعلی دستینه (مرده شور)

باری! دوستان در این پست باز هم به سراغ یکی دیگر از مصاحبه ها خواهیم

رفت و با دوست عزیز سنگ قبر تراش جناب آقای (محرمعلی دستینه) مصاحبه می

کنیم. محرمعلی مردی است بسیار لاغر و قد

کوتاه با چهره ای که معلوم نیست شاد است یا غمگین. صورتش پر از چین و چروک

است و چشمان سرخی دارد که از حدقه بیرون زده اند. در را باز می کند و با

من دست می دهد. در این حین دستم در دستش عرق می کند! دو انگشت شصت و اشاره

اش از بیخ قطع شده و انگشت میانی و کوچکش فقط یک بند دارند! دست دیگرش را

که می نگرم هم چیزی در همین مایه هاست. انگشت کوچک و شصتش از بیخ بریده

است! معلوم است که زیر این اره های وحشتناک رفته ( این اره ها آدم را به

یاد (سه گانه فیلم های اره) می اندازد!) به هر حال داخل می شوم و روی صندلی

می نشینم. محرمعلی برایم چای میریزد و به من خوش امد می گوید.

برای دیدن ادامه مطالب بروی ادامه مطلب كلیك كنید

حسین: با سلام و درود فراوان به شما و قدردانی به خاطر پذیرفتن این مصاحبه. لطفا خودتان را معرفی کنید و از سوابقتان بگویید؟

محرمعلی: با عرض سلام خدمت شما برادر محترم. من

محرمعلی دستینه فرزند آقا کلبعلی دستینه ی مرده شور هستم. پنجاه و پنج سال

سن از خداوند گرفته ام. مجرد هستم و تا مقطع دیپلم درس خوانده ام. از سال

پنجاه مشغول این کار هستم و در حال حاضر هم عاشق این شغلم.

حسین: چه طور شد به این شغل شریف روی اوردید؟

محرمعلی: ما خانوادتا به مرده های مسلمان اراده

داریم.جواب من هم با جواب برادرانم تفاوت چندانی ندارد.پدرم خواست که ما

به مرده ها خدمت کنیم تا به زنده ها.

حسین: مختصری از شغل شریفتون بگید خواهشا

محرمعلی: دقیقا سال سی و شش سال پیش یعنی وقتی

نوزده سال سن داشتم نزد عموی خدا بیامرزم که سنگ تراش معروفی بود مشغول

سنگ تراشی شدم و پس از مرگ عمویم به دلیل مجرد بودنش این مغازه به من رسید

و من راه ایشان را ادامه می دهم. این کار را از صمیم قلب دوست دارم و به

خاطرش می بینید که انگشت هایم را هم فدا کرده ام. [شیشه الکلی را از کمد

بیرون می آورد که حاوی انگشتان بریده اش است!] سال شصت و شش بود که بر اثر

حادثه ای انگشتانم زیر دستگاه قطع شد.

حسین: ممکنه توضیح بدید چطور شد که قطع شد؟

محرمعلی: بله. من در یکی از روزهای پاییز سال

شصت و شش نشسته بودم توی مغازه و منتظر سفارش بودم که مردی کت و شلواری به

مغازه ام آمد و از من خواست تا برای هفت کودک سنگ قبر بسازم که همه شان در

یک روز در کارون غرق شده بودند. من مشغول سنگ تراشی شدم و از بس حواسم به

عکس بچه ها که در روزنامه چاپ شده بود رفت ناگهان نفهمیدم چطور شد که دو

انگشت دست راستم را قطع کردم ولی از بس حالم خراب بود دست دیگرم را به تخت

اره ی میز دوم تکیه دادم که ناگهان انگشت کوچک دست چپم را هم از دست دادم

و وقتی به شدت دستم را بالا بردم شصت دست راستم به دکمه ی اره سوم خورد و

تیغه خود به خود روشن شد و انگشت شصتم را هم برید و به گوشه ای پرت کرد.

همین طور که مشغول این خرابکاری بودم جیغ زدم و تمام تنم را خون گرفته بود

که برادرانم به دادم رسیدند و الا تمام تنم را اره کاری کرده بودم.ناخن

های انگشتهای بریده ام را در قبر دو تن از کودکان گذاشتم.

حسین: چرا وقتی دیدید انگشت یک دستان بریده شده باز هم به کارتان ادامه دادید؟

محرمعلی: انقدر محو کارم شده بودم که نمی فهمیدم

دارم چه گندی می زنم و بدون قطع کردن جریان برق که زیر پایم بود هول هولکی

به کارم ادامه دادم و دستانم را به این روز که می بینید انداختم ( به شدت

می خندد)

حسین: برای غیر از مسلمان هم سنگ می سازی؟

محرمعلی: ابدا. . . هرگز

حسین: دیگر برای چه کسانی سنگ قبر درست نمی کنی؟

محرمعلی: برای اعدامی ها و زنان بدکاره و کسانی

که از الکل یا مخدر مرده اند سنگ قبر درست نمی کنم و به هیچ وجه برای کسی

که در طول حیات خویش سفارش سنگ خودش را می دهد سنگ درست نمی کنم

حسین: علت این مورد اخر را ممکنه بگید؟

محرمعلی:چرا که معتقدم انسان باید به زندگی

امیدوار باشد و تا زمانی که نمرده است نباید به فکر این چیزها باشد چرا که

کران نعمت است و کفران نعمت گناهی کبیره است

حسین: چرا ازدواج نکردید؟

محرمعلی: به دلیل ضایعه های بدنی و تناقضاتی که

در استخوان بندی ام بود و شغل و خانواده ام کسی حاضر نشد به من دخترش را

به زنی بدهد. حتی سه چهار بار به خواستگاری رفتم ولی دخترانی که خواستگاری

کرده بودم حاضر نشدند برایم چای هم بیاورند! از یک کیلومتری من فرار می

کردند و مرا موجود شومی می دانستند.

حسین: برای خودت سنگ قبر درست نکرده ای؟

محرمعلی: من هنوز نمرده ام. سنگ قبر خودم باشد با یک سنگ قبر ساز دیگر . . .

حسین: اگر حرفی چیزی هست که نگفته ای با کمال میل خواهم شنید:

محرمعلی: به جز سلامتی شما و زنده بودن مردم به خوشی حرفی نیست

از مغازه محرملی بیرون می روم و در هوایی که نسبتا تاریک شده است نفس

راحتی می کشم و به سراغ کفن دوزی جعفرعلی می روم. این مصاحبه هم خدمت شما

دوستان عزیز و گرامی باشد تا فردا ظهر مصاحبه ی چهارم را هم تقدیم حضورتان

کنم. به خاطر انرژی مثبتی که به من می دهید بسیار متشکرم.